شهریار و عشق
شهریار
آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا
بیوفا ، حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل،این زودتر میخواستی، حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام ، فردا چرا
نازنینا ،ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن ، با ما چرا
وه ،که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش ، سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ، جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران، که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم، من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین
خامشی ، شرط وفاداری بود، غوغا چرا
شهریارا، بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی ، تنها چرا