نوازنده ای پیر ودرمانده بود

زخلق جهان روی گردانده بود


نه از کهنه برجای چندی ، نه نو

که از بهر روزی گذارد گرو


یکی ساز فرسوده در خانه داشت

به بازار شد در حراجش گذاشت


غبار زمان بر رخش ریخته

زبان بسته ، یک عمر آویخته


گسسته ، گشوده زهم تارها

چنان در خموشی ، که دیوارها


براوسالها ، کس نیازیده دست

فرو مانده در پرده هایش نفس

بسا لال مانده زبیم عسس

...........

فروشنده فریاد آغاز کرد

دو دینار قیمت بر آن ساز کرد


چو تکرار واصرار بسیار رفت

به سختی بها تا سه دینار رفت


جمالش نه در خورد بازار بود

یکی برده ی بی خریدار بود


نوازنده را غم به آتش نشاند

نهیبی دلش را به آتش کشاند

.......

سبک،  دست لرزان فرا پیش برد

غبار از رخ هم زبانش سترد


به هر سیم دست نوازش کشید

زآواش بانگ موافق شنید


به سامان رساندش ز آشفتگی

رهانیدش از آن فرو خفتگی


سزاوار سر پنجه اراستش

به حالت همان شد که میخواستش


چنان گرم با ساز دم ساز شد

که درهای هفت آسمان باز شد

.........

دو هم درد ، پرورده دست غم

فتادند از جان واز دل به هم


شکستند بی پرده بغض گران

زجور زمانه حکایت گران


نوائی چنان دلکش ودلنواز

که هر رهرو از ره فرومانده باز


جهانی از آن حال خوش در شگفت

که آتش به دل هایشان در گرفت


دوهمدل خریدند بازار را

فزودند جوش خریداررا


به سودای آن ساز خاطر نواز

زهر سو همه دست ها شد دراز

.......

فروشنده این بار گفت از هزار

دوچندانش افزوده شد، بیست بار


شگفتا، نوازنده بی نوا

نمی گشت دیگر ز سازش جدا...........